توجه: اسامی و شخصیت های به کار رفته در داستان زیر واقعی نیستند ولی هر گونه شباهت شخصیت ها و افراد داستان با شخصیت های واقعی احتمالا عمدی بوده و از نام کسانی که نویسنده در طول زندگی خود از آنان عقده ای در دل دارد انتخاب شده است، اما ما در قرار دادن این مطلب عمدی نداشته ایم.




سلام. من (از بردن نامم خودداری می کنم که نکنه سو استفاده سیاسی بشه) هستم 54 ساله. هوس باز، پولدار، خسیس، نامرد، بد اخلاق، پر رو و بی شرف و پست! خیلی هم پر نفوذ و قدرتمند هستم. امروز تصمیم دارم وقایع اتفاقیه خودم رو در این دفتر خاطرات بازگو کنم.  چهار بار ازدواج کردم. زن اولم تصمیم گرفت به طور مسالمت آمیزی از بین زندگی با من و دق کردن دومی رو انتخاب کنه. زن دومم خیلی سر سخت بود. خودم مجبور شدم بهش بقبولونم که باید بمیره! لامسب خیلی زورش زیاد بود. پدرم در اومد تا اون فنجون قهوه رو به زور به خوردش دادم. زن سومم خیلی آدم فهمیده ای بود. خودش قبول کرد برای اینکه به سرنوشت بقیه دچار نشه بدون مهریه و خون و خونریزی ازم جدا بشه.